تبليغاتX
ما دو نفر
دختر آبی و پسر نقره ای

پیر شدم، دیگه مغزم جوابگوی درس خوندن نیست! این ترم خیلی تلاش کردم تا معدلم 20 شه ... اما فعلا چندتایی نوزده و خورده ای و اینا دارم ... همیشه کارم سر این صدم ها گیره ... یک کتاب گنده و قطور دارم با کلی از اسمهایی که همشون آخرشون فسکی داره همشون باید حفظ شن ... می خواستم شاگرد اول شم! عکسم بخوره رو برد که نشد و چون تفکرم "هیچ یا همه چیزه" حوصله خوندن درس رو هم ندارم. فقط می خوام در حد قبولی بخونم ... هیییییییییییییییییییییییییی

راستی روز تولدم هی گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ... آخرش رفتم دانشگاه و قبل از امتحان به همه گفتم امروز تولدمه بمونین! البته همه چون کار داشتن و ژوژمان و اینها رفتند...  5 6 نفری موندن که اونم دوستای خودمون بودن، خلاصه امتحان هم خیلی سخت بود و همه نگران. با یکی از بچه ها رفتم کیک خریدم، رفتیم همه تو ماشین و تو پارک و شلوغ بازی و اینها خوب بود ... چون هیچ وقت تجربه اینجوری نداشتم برام جالب بود

دیدم حوصله درسم نمی یاد بلند شدم یکم خونه رو تر تمیز کردم و یه عود روشن کردم. الانم که اینجام ... این ترم خیلی طولانی و خسته کننده بود خیللللللللللللللللللللللی خلاصه 3 تا امتحان مونده که آخریش هم وب هست و من هیچ ایده ای برای اجرای وب سایت خودم ندارم هیچیییییییییییییی

البته علت بیشتر این بی حوصلگی موضوع خاله پریه! از پنج شنبه درگیرشم ... شدید بیچاره نقره ای کلی زحمت کشید منم همش ناله کردم و خودمو لوس کردم. حوله داغ می کرد و می ذاشت رو دلم ... خودش هم سوخت طفلکی ... این دفعه واقعا زاییدم ... خیلی بد بود تا الان هم یک سره دل درد دارم و عصبیم شدید ... جمعه هم خونه مامان نقره ای بودیم. حالا همیشه به خودم می رسم اما ایندفعه چون حالم خیلی بد بود اسپرت پوشیدم و خیلی ساده رفتم، بعد دیدم مادر جاریمو همه هستن. حالا مهم نیست، اما اینقدر حالم بد بود اونجا نزدیک بود بزنم زیر گریه ... طفلکی مادر نقره ای برام گل گاو زبون درست کرد. هی بهم می گفت اینو بخور اونو بخور هی می گفت خوب شدی. کلا بین دو تا جاریهام به من بیشتر احترام می ذارن و هوامو دارن ... شاید چون از همه کوچیکترم  نمی دونم ولی خودم هم احترام می ذارم ... نمی ذارم بینمون چیزی پیش بیاد ... خلاصه تا الان من رسما سرویس شدم همیشه درد داشتم ولی دیگه نه اینقدر دیروز که با زور رفتم دانشگاه اونم با مترو دیگه ماشین تعطیل کلی خرج می ذاره رو دستمون! اینه که تصمیم گرفتیم ماشین رو بزاریم برا ی آخر هفته ها !!!! این دفعه هم که واقعا نیاز داشتم طرح بود پلاک ماشین نمی خورد!!! خلاصه تو هپروت بودم رفتم سر ژوژمان و با زور کارامو زدم و اومدم دیگه این دفعه بیست شدم ... بچه ها هم می دونن همیشه معطل نیم و صدم هستم اینه که کلی اذیتم کردند. کلا اگه بچه ها باهام نبودن که می مردم ... باز شوخی می کردن سرم گرم شد خلاصه امیدوارم این امتحانم رو هم خوب بدم. رئیس دانشگاهمون عوض شده اینه که همه استادا امتحانا رو سخت می گیرن اصلا ترم پیش اینطوری نبود یعن سر تاریخ تحلیلی اسلام من 3 صفحه نوشتم تشریحی بود در حد ... خدا بخیر بگذرونه واقعا ...

تو فکرم از یکی از دوستام جدا شم. خیلی برام سخته اما خیلی تغییر کردیم هم من هم اون. خیلی وقته با همیم، اما خیلی از دستش ناراحتم، یعنی نمی تونم ناراحت باشم چون خوب اون اخلاقاش تغییر کرده اصلا دیگه حس خوبی بهش ندارم حس می کنم برام وقت نمی ذاره. قدیما همه چیمون با هم بود الان اصلا ... یکبار گفتم بزار ناراحتیمو بهش بگم اما اون می گه من مثل تو فکر نمی کنم اینجوری نیست! می گم که طرز فکرامون عوض شده. نه من بد می گم، نه اون! فقط زمین تا آسمون تغییر کردیم. اگه به نقره ای بگم منو می کشه هی می گه بریم خونه فلانی هی من طفره می رم، آخه خیلی حیف بود. شوهرامون هم با هم دوست هستند. دوست که بودن خیلی خونه ما می یومدن، یادش بخیر دلم می سوزه ... ولی چیکار کنم فکر کنم چاره ای ندارم .. شاید بزرگ شدیم، شاید توقعات من زیاده نمی دونم ...

نقره ای هم برای تولدم اینو خرید، اصلا توقع نداشتم چیزی بخره ...  چون وضع مالی خراب بود شدید، خیلی خوشحال شدم  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 19:58  توسط دختر آبی  | 

امروز آخرین روز 26 سالگی من ست. توی فصل امتحانات هستیم و حسابی درگیر ...

توی 26 سالگیم، درک و فهمم نسبت به مسائل اطراف خیلی خیلی بیشتر شد، جوری مسائل رو درک می کنم که برای خودم هم حیرت آوره ... بزرگ شدم و می فهمم، این فهمیدنها رو گرچه درد داره، اما دوستشون دارم و برام ارزشمندن ... دارم بزرگ شدن رو تجربه می کنم و روز بروز تا پایان عمرم چیزهای جدیدی رو یاد می گیرم و درک می کنم ...الان رو دوست دارم ... زندگیمو دوست دارم و خوشحالم ...

یکی از چیزهایی که از دیشب تا حالا فکرم رو مشغول کرده ا ص غ ر ف ر ه ا د ی ... هزار بار جایزه گرفتنش رو دیدم و هر دفعه اشک ریختم و خیلی خیلی خوشحال شدم و افتخار کردم. آرزوی من اینه، یه روزی توی رشته خودم بشم این آدم. از دیشب تا حالا فکر می کنم راز موفقیتش چی هست؟ چیکار کرده؟ خیلی درگیرم ...

من یه سری عقده دارم، اعتراف می کنم ... این عقده ها از اونجایی شروع شد که خانوادهامون ناخواسته بچه های دیگرو توی سرمون زدن! بعد اون عقده ها تبدیل شد به علاقه خودم به چیزی بودن، به کسی بودن و صد البته در من برای اون چهار سال و نه ماهی که مادرم زحمتم رو کشید ... یه موقع هایی وقتی می بینم کسایی به جایی رسیدن و از پدر یا مادرشون که حالا نیست تشکر میکنن، حسودی می کنم، خیلی زیاد ... حسودی می کنم چون از ته دلم می خوام که برای مادرم چنین دختری باشم که به دنیا آمدن من برایش افتخار باشد و خوب جدای از تمام اینها همیشه از این که بنشینم و دیگران برایم تصمیم بگیرند، دیوانه می شوم. دلم نمی خواهد آدم معمولی باشم و بمیرم و فراموش شوم اما به آدمهایی که زندگی معمولی را انتخاب کردند، احترام می گذارم. دوست دارم وقتی پیر شدم چیزی برای افتخار داشته باشم، همین ... این خواسته من ست، خواسته قلبیم ... از دیشب تا حالا فکر کردم اینکه بروم دانشگاه و بیایم با نمرات خوب فایده ای ندارد!!! باید فکر کنم، فکر ... باید تلاش کنم تا چیز جدیدی خلق کنم. اصلا از یه زاویه دیگه ای ببینم و می تونم ... من فقط یه کمی به عکاسی فکر کردم، یه کمی تحقیق کردم اما تونستم خیلی توی عکاسی پیشرفت کنم ... حالا اگه واقعا تلاش کنم پس مطمئنا می تونم، چون علاقه دارم ... باید به هدفم فکر کنم ... ببینمش و این خرت و پرت های جزئی اطرافم رو نادیده بگیرم و به اون بالا فکر کنم، همین ...

توی 26 سالگیم، بزرگتر شدم، دو نفره بودنو با همسرم بیشتر درک کردیم، دو ترم کارشناسی خوندم، تو درسم موفق تر بودم، چیزهایی از هنر درک کردم که قبلا نمی فهمیدم، چین و چروک های خنده داری کشف کردم، نشانه های بزرگ شدنم را، برای اولین بار جسارت به خرج دادم و خودم رو، ارزشهای خودم رو همونطوری که می خواستم نشان دادم، تا خرخره ام از رانندگی لذت بردم و ...

فقط یک چیز غمگین وجود دارد و اون اینه که رسیدم به سنی که مادرم رفت ... به نظرم انصاف نیست از مادرم بیشتر زندگی کنم و خدایا چقدر جوان بود ... تازه در اول درک زندگی چقدر ...

دلم می خواهد این تغییر و تحول در رفتار و عملم هم خودش رو نشون بده ...

فکر کردن یه چیز و عمل کردن به اون یه چیزه دیگه ایست  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 14:1  توسط دختر آبی  | 

پنج شنبه دعوا کردیم ... خیلی بد بود ... هردومون داد زدیم، گریه کردیم ... شب خونه مادر نقره ای دعوت بودیم. دیر رسیدیم، نذاشتیم بفهمند ... با اینکه هر دومون صورت هامون پف کرده بود. احترام بینمون از بین نرفت ... اینا نکته های خوب بود ...

اما قلبمون شکسته ... نمی تونیم همدیگرو ببوسیم، بغل کنیم ... نتونستیم همدیگرو آروم کنیم، اون گریه کرد من نتونستم آرومش کنم، نتونستم برم جلو ... نتونستم! یه چیزی بینمون شکسته، خورد شده ... انگاری شک کردیم به همه چیز ...

فقط می خواستم به نقرای بگم، کمتر کار کنه و یکمی به خودش استراحت بده! دلم براش می سوزه، خیلی زیاد ...

صبح زود می ره سرکار وحدودا نه شب برمی گرده! نمی بینمش ... توی ذهنم قیافه خسته ش ماندگار شده، محیط کارش رو از نزدیک لمس کردم، جایی نیست که باعث پیشرفتش بشه، آدمهایی کنارش نیستن که باعث پیشرفتش بشن. خیلی خیلی بیشتر از وظیفه اش مسئولیت داره و کار می کنه، حقوق پایین و ...

دلم می سوزه، پس خودش چی؟ آیندمون چی؟ پیشرفت زندگیمون ...

یادت می یاد چه با غرور می گفتیم بعد از چند سال دکتر و مهندس می شیم ...

یادت می یاد همیشه بهت می گفتم عاشق دیدنت روی سن هستم که داری از من تشکر می کنی ...

یادت می یاد تصمیم گرفته بودیم بریم حرفه ای اسب سواری یاد بگیریم ...

یادت می یاد قرار بود رنگ لباس هامون ست باشه ...

اصلا رویاهامون یادت می یاد ...

حالا چی؟  من تلاش کردم به آرزوهامون، به رویاهامون برسیم ولی نشد ...

نشد تو درس بخونی، چون کار داشتی ... نشد بری روی سن با اون گروه کار کنی، چون کار داشتی ... نشد بریم اسب سواری، چون پول نداشتیم ... نشد لباس هامون با هم ست باشه، چون پول نداشتیم ...نشد کلاس زبانمون رو ادامه بدیم، چون تو کار داشتی ... نشد ... کار ... پول ...

من می گم فقط نباید کار کنی، باید روز بروز چیزای جدید یاد بگیری، پیشرفت کنی، به خودت برسی، نمی شه همه چیز رو ول کنی و بگی کار داری، می شه؟

و تو جواب می دی، چیکار کنم؟ کارم رو ول کنم، کجا برم؟ تحصیلات ندارم، نمی تونم ساعات کاریم رو کم کنم، همینجوری باید جواب همه رو بدم و ...

من حق دارم تو حق داری ...

من می گم بیا زبان بخون، کلاسهای متفرقه برو که به کارت مربوط باشن، درست رو ادامه بده، سازت رو با عشق بزن، برو ورزش، به خودت برس ... و تو کار داری ...

اینا توقعات من از مرد زندگیمه، توقعاتی که هیچ وقت برآورده نمی شن، چون هیچ وقت، زمانی برای انجامشون پیدا نمی کنه!

اینکه نتونی روی مردت تاثیر بزاری، خیلی بده ...

باید راه حلی پیدا کنم، تلاش کردم، ولی می دونم کافی نبوده وگرنه اینجا نبودیم ...

* یکی از چیزهایی که بهش فکر می کنم اینه که شاید من دلم بخواد دکترا بگیرم اما این دلیل نمی شه که نقره ای هم بخواد! شاید یک زندگی معمولی براش ایده آل باشه. صبح تا شب مثل همه مردها کار کنه و بعد هم بازنشسته بشه. یک زندگی معمولی. این منم که عاشق درس خوندم، عاشق این پیشرفت لعنتی توی زندگیم. عاشق پله پله بالا رفتنم. عاشق تلاش کردن، عاشق رویاهام، آینده ام، عاشق ... نقره ای جلوی من رو نگرفته و تا هر جا بخواهم بروم هست. می تونم خودم برم ... شاید نقره ای دلش نخواد بره بالا، همین که هست رو دوست داشته باشه ... اگه من همه این چیزها رو می خوام، باید خودم بدستشون بیارم. این چیزیه که بهش فکر می کنم و اگه قبول کردم هر آدمی، هر انسانی می تونه برای خودش تصمیم بگیره و آزاده تا کاری رو که دوست داره انجام بده، پس دیگه نباید نگران روزهای هدر رفته نقره ای باشم و باید بپذیرم که نقره ای همین رو می خواد با همین ها خوبه و خوشحاله ...

* یه چیز دیگه ای الان به ذهنم رسید ... اول یه سوزن به خودم بزنم و بعد یه جوآلدوز به مردم ...

واقعیت اینه که من خیلی موقع ها کارهایی رو که از نقره ای می خوام، خودم انجامشون نمی دم! مثلا خودم همیشه مسواک نمی زنم، می تونم هر شب جلوی خودش اینکار رو انجام بدم. خودم همیشه ورزش نمی کنم، می تونم مرتب کلاس ورزشم رو برم. خود من همیشه خوش پوش و آراسته نیستم و می تونم خیلی بیشتر به خودم برسم. شاید اینجوری بهتر باشه ... من راه های زیادی رو امتحان کردم، قهر کردم، محبت کردم، نصیحت کردم، سر سنگین شدم٬ خلاصه هر کاری ...

این راه هم الان به ذهنم رسید که بنده خودم این کارهایی رو که از نقره ای می خوام خودم به نحو احسنت انجام می دم یا نه؟ که از نقره ای هم توقع دارم!

در ثانی فکر نمی کنم پذیرفتن این موضوع و تلاش نکردن برای پیدا کردن راه حلش فکر خوبی باشه ...

امیدوارم نتیجه بگیرم ...  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/17ساعت 16:42  توسط دختر آبی  | 

در حال حاضر

یا اینم 

یا این یکی

یا این

دوباره از اول ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 20:13  توسط دختر آبی  | 

خیلی خوشحالم، برای بودنت، به خودم می بالم که مردی مثل تو برای همیشه مال من است، مال خود خودم ...

وقتی بغلم می کنی، آرامش عجیبی پیدا می کنم ...

وقتی من رو تو اون پالتوی خوشگل دیدی و بغلم کردی و ...

برای هزارمین بار احساس کردم دلت می خواهد تمام چیزهای خوب دنیا را یکجا برایم جمع کنی ...

و این عالیه ...

خوشحالم که تنها دغدغه فکریم داشتن درآمد خوب است و تو می گویی خوب درس بخوان، وقتی حرفه ای باشی، درآمد خوب هم برایت هست ...

خدایا شکرت ...

نقره ای می گه ... پیراهن سفیده منم!

وقتی شاد و شنگولم، یادم می ره بیست و شش سالمه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 13:23  توسط دختر آبی  |