|
دختر آبی و پسر نقره ای
|
به به ... چه هوایی ... چه فصلی ... عاشق اردیبهشتم
امروز از صبح که بلند شدم، اول خونه رو مرتب کردم، ظرف های دیشب رو شستم، لباس ها رو تو ماشین انداختم و برنامه گذاشتم با خواهر و برادر فردا چیتگر بریم! ما عاشق دوچرخه هستیم ...
چند روز به علت علاقه وافرم به درس و اساتید، دانشگاه نرفتم! چون یکم هم شکمم چاق شده، بچه ها پشت سرم کلی فکرهای خوب خوب کرده بودند! من هم شدیدا تلقین پذیر ... گفتم برم آزمایش بدم شاید خبری بود ...
شنبه دکتر زنان نرفتم، چون درگیر کار بودم ... از وقتی تو جشنواره نفر دوم شدم، همچین یک کم جو منو گاز گرفته که اگه اونو نفر دوم شدم خوب بقیه رو هم می شم ![]()
البته قضیه مالی هم هست. من از سال هشتاد و شش درگیر این رشته هستم، هم پروژه ای کار کردم و هم تو شرکت و گروهی. اما پروژه ای خیلی بهتره، چون کار کلا دست خودت هست و بیشتر می تونی پول بگیری و کلا راحت تری! الان یکی از بچه های ما مسئول تبلیغات یه شرکت هست کارش خوبه اما ماهیانه خیلی بگیره چهارصد. اما من که به این حقوق ها راضی نمی شم. نمی دونم خوبه یا بد؟ خوب وضع مالی ما در حد متوسطه و خدا رو شکر همه چیز هست.
خیلی ها می گن چرا سر کار نمی ری؟ نه اینکه سابقه نداشته باشم، کار بلد نباشم، اما راضی نمی شم از صبح تا شب با هزار جماعت سر و کله بزنم، هلاک شم، برای ماهی چهارصد یا پانصد! نمی دونم خیلی ها می گن از هیچی که بهتره ... می دونید چی باعث شد اینجوری فکر کنم؟ من آخرین بار تو یه شرکتی کار می کردم ... طراح گرافیک بودم ... اونقدر برای کارم ذوق داشتم که نگو ... یادمه صبح زود می رفتم شرکت و هنوز هیچ کس نیومده با طرف قرار می ذاشتم می رفتم ناکجاآباد، برای عکاسی! اونم با دوربین خودم. بعد تمام عکاس ها رو روتوش می کردم و کاتالوگ طراحی می کردم، شب بعد همه می یومدم شرکت و فقط برای گذاشتن لب تاپ و قفل می کردم، می رفتم ... بعد مدیر محترم چند میلیون برای پول عکس ها جدا و چند میلیون هم برای طراحی از طرف می گرفت و منم که حقوقم همون بود!
آی اینقدر زور داشت ... بدجوری به آدم فشار می یاد خوب! منم صبر کردم خوب که کار یاد گرفتم" البته منکر این نیستم که آدم هر چی کار یاد بگیره بازم جا داره " اومدم بیرون و تا حالا چند تا کار پروژه ای انجام دادم ...
یه دلیل دیگه اش هم اینه که من کلا برای اینکه بتونم ایده بدم. باید تو یه جای آروم باشم و حداقل یک روز تحقیق و بررسی کنم ... نمی تونم تو یه شرکتی که هزار نفر می یان و میرن، بشینم و هی ایده از خودم تراوش کنم ... باید ذهنم آروم باشه و متمرکز باشم ...
دو روز مغز خودم رو خوردم و نشستم طراحی کردم برای یه مسابقه ... احتمالا برنده می شم چون ایده هام خیلی بهتر از اون جشنواره قبلی بود ...
راستی من می خواستم کت مردونه اسپرت بگیرم٬ از این اسپرت خیلی شیک ها و خوشگلا. شماها جایی رو سراغ دارین؟
امروز آخرین روز فروردین و از فردا ماه دوست داشتنی من، ماه تولد عشقم شروع می شود ... نمی دانم اسم عطسه های پی در پی، فین فین کردن های متعدد را می توان سرما خوردگی گذاشت یا همان چیزهای بهار است که باعث این شبه سرما خوردگی می شود!
اول نقره ای اسم من رو my love تو گوشیش ذخیره کرد، بعد من هم شروع کردم به اینکار ... عزیز دلم، عشقم، مهربونم ... اما هیچ کدوم به دلم نشست و همان عشق من بهترین بود ... تا همین چند وقت پیش که بچه بودم، اولین کاری که بعد از دعوا انجام می دادم، پاک کردن اسم نقره ای تو گوشی ام بود! اما حالا "عشق من" چه دعوا کنیم یا قهر، سر جایش می ماند ... این اسم جادویی ست ...
به داشتن تقویم عادت دارم، آن هم تقویم جیبی که درست درمون باشه، از شهر کتاب یکی خریدم، تمام برنامه هایم، تولدها، سالگرد ها ... را نوشته ام. تولد نقره ای ... فکرم خیلی مشغوله ... راستش تو فکر خرید یه چیز دوست داشتنی برایش هستم ... یک چیزی که ذوق کند وقتی می بینتش ...
نمی دونم پسر تو چه جوری با من موندی ... یک بار خودت گفتی مردها اگر کسی رو دوست نداشته باشند، هرگز باهاش زندگی نمی کنند ... دیروز بهت گفتم من دو شخصیتی هستم، دو قطبی، تو و اون نگاه های مخصوص خودت ... بارها بهت گفتم از این نگاه کردن ها بی ذارم، دست خودت که نیست و جالب انجاست که این نگاه ها فقط مخصوص من ست، جوری نگاه می کنی که آدم از انسان بودنش پشیمان می شود ... ولی همان نگاه کردن ها هم دوست داشتنی ست چون فقط برای من ست ...
مدت هاست که سرد شده ام، باور کن نمی دانم چرا؟ آنقدر طرفم آمدی و با مهربانی ردت کردم که خودم شرمسارم ... دلم برای رختخواب بازی روزهای تعطیل تنگ شده است، آخر همیشه دلم می خواهد خوشبو و آراسته باشم، نه با قیافه ای خواب آلود و دهانی بو گندو، هیچ وقت نفهمیدم قیافه کج و کوله و نیمه خواب من با آن بوی گند دهان چی جذابیتی دارد! فقط ته دلم از خوشحالی قنج می رود ... عادت داشتم به محض بیدار شدنم بروم زیر لحاف و تو را صدا کنم آنوقت تو بیایی، نازم را بکشی، قلقلکم بدهی و ... نمی دونم چرا سرد شده ام ... زندگی مان چقدر راز دارد ... رازهایمان هم دوست داشتنی ست ... یک بار بهت گفتم احساس می کنم چاق شدم و تو باز هم از آن نگاه ها کردی، شنبه دکتر زنان می روم و دارویی چیزی می گیرم، باید خوب شوم ... باید دوباره تجربه هایی شیرین داشته باشیم ... چند وقت است دنبال لباس مناسب اینکارم ... مدلش را برایت تشریح می کنم و ازت می پرسم قرمز یا مشکی؟ می دانم مشکی را به قرمز ترجیح می دهی و باز هم از آن نگاه ها ...
دوستت دارم پسر سی و دو ساله من ...
نمی دونم این جزو خصلت من هست یا دیگران هم اینجوری هستند؟ شاید هم مربوط به هورمون ها باشه، که اگه اینجوری باشه خیلی نامردیه! یک هفته حالم خوب بود، خوب خوب ... روز هشتم که از خواب بیدار شدم، احساس کردم انرژی ام کم شده و ناراحتم و این احساس به اوج رسید و گریه کردم، هنوز هم اونقدرها خوب نیستم و خوب دلیلش رو نمی فهمم، چون دلیلی برای ناراحتیم ندارم ... خوبم ... فقط از این ناراحتم که نقره ای شاد بودن و آرامشش خیلی به من بستگی داره و من هم همینطور ... طفلک عشقم هم اینطور موقع ها افسرده و ناراحت می شه ... دیشب تو نت بودم و نقره ای هم فیلم می دید ... یک دفعه غمگین شدم رفتم پیشش و گریه کردم ... یه دفعه از همه چیز بریدم ... به نقره ای گفتم فقط می خوام درد و دل کنم همین! اما طفلک نقره ای، اونم ناراحت شد ... نه که نخوام شاد باشم، خیلی هم سعی می کنم علکی و دروغکی هم که شده خودم رو شاد نشون بدم ... اما نمی شه، ولی خیلی هاتون اینکار رو خوب بلدین؟ تو خیلی از وبلاگ ها همیشه خنده و شادی ها رو می خونم و خوش به حالشون که می تونن رو غماشون سرپوش بذارن. خود داری خیلی خیلی سختر از بیرون ریختن هست ...
امروز صبح وقتی بیدار شدم، دو تا دایره بزرگ کشیدم. یکی شامل چیزهایی که دارم و دیگری شامل هدف هام ... دلم نمی خواست اینی که هستم بمونم، اینی که هستم خوبه و دوستش دارم اما کافی نیست ... طراحی من متوسط هست و من برای کارم خیلی بهش محتاجم ... آهنگ های آروم گذاشتم و کاغذ A3 طراحی، مداد های طراحی نصفه نیمه، کتاب های طراحی ... همشون رو روی تخت انداختم ... دورم شلوغ شد و شروع کردم تا بعد از ظهر ... نتیجه بهتر از اونی بود که فکر می کردم ... خیلی وقت بود حتی یک خط صاف هم نکشیده بودم، پس هنوز می تونم بکشم و این عالیه ... باید کتاب طراحی بگیرم، یه کتابی هست به نام "چگونه با سمت راست مغز خود طراحی کنیم" بهتره بخرمش ... بهتره شروع کنم ...
من تو جشنواره فیلم تیبورن آمریکا شرکت کردم، نفر برگزیده یک پسر بیست و سه ساله شمالی "محسن عباس قادری" هست و طرحش عالی بود ...

چقدر هوا خوب و عالیه ... معرکه ست ...
این روزها ددری شدم شدید، آخه با این هوای عالی کی دلش می یاد خونه بمونه! معتاد این نوشیدنی های دنت شدم، قبلا دسرش رو می خوردم اما الان نوشیدنی، فکر نمی کردم نوشیدنی هاش هم اینقدر غلیظ و خوشمزه باشه ...
تو پست قبل عکس خودم رو گذاشتم. می خواستم سورپریز بشه، همگی نظرشون بر این بود که بهم نمی خوره بیست و هفت ساله باشم! و با اون تصویری که از من تو ذهنشون داشتن خیلی متفاوته ... حیف که من نمی دونم چه تصویری از من تو ذهنشون بوده ...
من در مورد ارتباط با آدمها خیلی فکر کردم ... اولا دیگران برای من خیلی مهم هستند و دوما خیلی برام مهمه که در مورد من چی فکر می کنند ... این دو مورد اصلا خوب نیست، دارم تلاش می کنم که اینقدر دیگران برام مهم نباشند ... می خوام خیلی درگیر بقیه نباشم، خیلی در موردشون فکر نکنم، در مورد اینکه چکار می کنند، در مورد چی حرف می زنند و یا در مورد من چی فکر می کنند ... هر چی آدمها رو بیشتر جدی بگیرم، عکس العمل هاشون هم برام جدی می شوند ... اصلا من می خوام آدمها رو رها کنم ... باهاشون بخندم و رفت و آمد کنم ... اما خودم رو درگیرشون نکنم، قضاوتشون نکنم و برام مهم نباشه که راجب من چی فکر می کنند ...
دلم می خواد شاد باشم، عاشق خودم باشم، برای خودم زندگی کنم، کتاب بخونم، فیلم ببینم، رانندگی کنم، خرید کنم، آهنگ های شاد گوش بدم، طراحی کنم، پول در بیارم، قدم بزنم، عشق بازی کنم، بدوم، نمی خوام شاد بودنم ربطی به دیگران داشته باشه، دلم می خواد کارایی رو که دوست دارم انجام بدم، آزاد باشم و رها، می خوام به معنی واقعی زندگی کنم، می خوام مسئله های زندگیم رو حل کنم و از همه مهمتر نمی خوام هیچ وقت شادی های زندگیم رو دیگران نابود کنند، من اجازه نمی دم دیگران روم تاثیر داشته باشند، می خوام صبح ها با لبخند بیدار شم، می خوام تو صدام شادی موج بزنه، آدمی باشم که از همه چیز لذت می بره و هر کاری رو که دوست داره انجام می ده، از صدای پرنده ها لذت می بره، گربه ها رو نوازش می کنه، آسمان رو دوست داره و خلاصه همه چیزهای دنیا بهش لبخند می زنند ...
پنج شنبه ظهر پدر و مادر نقره ای خانه خاله اش دعوت بودند، من از خونه لباس برده بودم ... پرونده دانشگاه که تموم شد، دنبال نقره ای رفتم و با هم خونه پدر نقره ای رفتیم. مادر نقره ای زودتر رفته بود و پدر نقره ای هم منتظر ما بود. من مشغول لاک زدن و آرایش کردن شدم و نقره ای هم لباس هام رو اتو کرد. پدر نقره ای گفت خانواده دایی و دامادهای خاله نقره ای هم هستند و من ناراحت شدم که چرا زودتر نگفتند؟ چون ما هیچ سنخیتی با این خاله و دایی نقره ای نداریم، چند سالی هم می شد که همدیگرو ندیده بودیم و اگر می دونستم احتمالا نمی رفتم ... فقط خوشحال شدم که لباس درست حسابی آورده بودم ... خلاصه ما وارد شدیم و من با مردها و زن های فوق الاده بی حجاب و گیلاس بدست (دخترخاله ها و دختر دایی ها) روبرو شدم و به محض نشستن، شوهرخاله یه گیلاس دست نقره ای داد و یه گیلاس هم به من داد گفت شربت آلبالو هست! من هم کاملا هنگ بودم ... بلند شدم گیلاس رو، رو کانتر گذاشتم و گفتم شما که من رو می شناسید؟ شوهرخاله به نقره ای گفت فکر کردم عوضش کردی! شاید الان به من بگید عجب دختر املی!!! حقیقتش اولش خیلی ناراحت بودم و معذب، من با حجاب و مودب و جمع اونها بی حجاب و فوق الاده راحت! پیش خودم فکر کردم یا باید مثل احمق ها به نظر بیام یا می تونم خودم رو وقف بدم و شاد باشم؟ فوری دومی رو انتخاب کردم و بلند شدم رفتم آشپزخانه یه کم با دخترخاله ها حرف زدم، سر میز غذا چند بار کشیدم و حسابی از خجالت خودم در اومدم ... با نقره ای خندیدم و شوخی کردم ... بعد از ناهار دیدم دخترها تو اتاق رفتند، من هم رفتم قاطیشون و صحبت کردم ... بعد از اون همسایه شون یه سگ خیلی ملوس و در عین حال خیلی زشت رو اورد که من چون حیوون ها رو دوست دارم ذوق کردم و کلی نوازشش کردم و تقریبا سرم با اون سگ گرم شد ... و همشون می گفتند فکر نمی کردند که من سگ دوست داشته باشم و عکس دست جمعی هم انداختیم و خوب این یه تجربه برام بود که تونستم خودم رو با جمعی که اصلا با هم جور در نمی یومدیم وقف بدم ... تا ساعت هشت اونجا بودیم و با اینکه خیلی اصرار داشتند بمونیم من گفتم از صبح بیدار بودم و باید استراحت کنم ... و دخترخاله نقره ای هم ساعت یازده شب پرواز داشت به سمت انگلیس ... این دخترخاله نقره ای خیلی مهربون و ماه هستش، کلی باهاش صحبت کردم و کلی هم چیز ازش یاد گرفتم ... تو انگلیس زندگی می کنه و شوهرش هم انگلیسی هست، کلی از تجربه هاش گفت و برای من خیلی جالب بود که این دختر اینقدر ساده می گشت ... بدون هیچ آرایشی و با یه لباس خیلی ساده ...
من خوبم ...